تبلیغات
صومعه

صومعه

اندر نمک سود شدن!

یکشنبه 2 تیر 1387

حضور بلامنازع ابوالعشایر دامت کلماته!

بعداز سلام و چاق سلامتی های متنوع ومبسوط!

مدت زمانی، خللی درمیزان حضور واثبات ثغور جنابعالی وایضا ً سایرین دیده شد که چون به قول اخوان! « دراین سرمای سخت سوزان ، کسی دست کسی را نمی گیرد»  دستی ازدوربرآتش بردن از جانب شما اگر دل ما را گرم نمی کرد «سر» شما را،هم بالاتر نمی برد! متشکر می شویم مراتب حضورخود را به جهت تنویرافکار همه آحاد شرط لازم این محکمه بفرمایید.

عندالقضاء، تماشای جلوس بر مرتبت « صومعه» وگرمی بازاردلها ورفع بعضی شبهات را غنمیت شمرده به فال نیک می گیریم.

-مدی خان، مدیرروابط عمومی وپاسخگویی وسایرامور

-بخشی از اذناب و احباب

-عده ای از مروجین سنتهای حسنه !

 

پاسخ...!

مدی خان عزیز! علیکم السلام و الخ...

(الخ دراینجا به معنی همان چاق سلامتی بگونه بسیار صمیمی می باشد که چون ایشان به جزییات آن مستحضرند از اطاله کلام درمی گذریم ! و توضیح این گونه واضحات را به وقتی دیگر موکول می کنیم!)

ابتدا از آخراینکه،  شما روشن بفرمایید این نو آوریهای گرانبار که از چپ وراست به نحو نوازش برانگیز و به شرح مسموع ، مصدع اوقات شریف مردم می شود از گونه چه معانی بدیل است  وبر مصادیق چه چیزی تعبیر می شود؟ تا بعد روشن شود که هرشفافیتی به روشنی، مکشوف به حیا وسایر امورات اخلاقی نمی شود!

دوم : حضوروثغورهمه اهالی محکمه درکل به سبب حفظ همان«سر» است. به قول « عارف» ، آن کاندیدای محترم آینده، که فرموده اند:« حکومتها افراد قلیلی را برای روز مبادا توی آب نمک می خوابانند تا ...» ما هم حرف وحدیث هایمان گتره ای نیست، لابد برای روز مباداً درآب ونمک وایضا ً بعضی جاهای دیگر! خوابانده ایم بلکه یک روزی به همین با نمكی «عارف» بشود و خودش به زبان شیرین فارسی بگوید: « منم، نمک!»

واول اینکه: پاسخ نگویی هم یکی از شیوه های مرسوم پلیتیک است و چه بسا که گرمی بازارحضرات خاصه هم از مصادیق همین گونه پلیتیک باشد که البته قدری غلظت آب ونمکش از حد مجاز بیشتر شده است! وقدرت تشنگان را به میزان زیادی بالا برده است؟!

ابوالعشایر  



[ یکشنبه 2 تیر 1387 - 05:06 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| مدی خان! ] [طنز , ] [+]

آزمایش دوستی

سه شنبه 28 خرداد 1387

شبلی را در بیمارستان بازداشته بودند كه دیوانه است!

جمعی نزد اوشدند، پرسید: شما كیستید؟

گفتند: دوستداران توأیم .شبلی سنگ برایشان انداختن گرفت ، رفتند!

گفت: دروغ گفتند كه اگردوست بودند بربلای من صبرمی كردند!

«یغما»

پس از تحریر:

1- كسی هست با همه جانش، باورداشته باشد كه: ازدوست هرچه رسد، نیكوست؟!

2- دوست نزدیكتر ازمن به من است           این عجب بین كه من از وی دورم

3- صبربرجوررقیبت، چكنم گرنكنم              همه دانند كه درصحبت گل، خاری هست

4- وقس علی هذا....



[ سه شنبه 28 خرداد 1387 - 05:06 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [یادداشت , ] [+]

باغ آتش ....

شنبه 25 خرداد 1387

ناتاناییل! دربازگشت ازسفری بس قریب، لابلای برگهای کهن ایام، خاطراتی سرشاراز حیات یافتم .این برگهای نوشده، فصلهایی را به خاطرم آورد که از شعله های شور و نشاط تافته بودم وچنانکه آب،از کوزه ای سفالین تراوش می کند ،«عشق» روح مرا می گداخت!

ناتاناییل!به یاد آوردم که قطره ای ازباران نگاهت درظرف بی تاب اندیشه من افتاد. آنگاه كه زمین چرخش دل انگیزی داشت وکوچه ها پر بود از ردیف شمشادهایی كه دست دردست هم،کوچه باغهای همدلی راتا زادگاه نوردنبال می كردند.

 من بسیار خوشبخت بودم که درمیان خیل انبوه آن جانهای مصور، به اندیشه زلالی دیریاب و نوساخته دست یافتم ! و چه خوشی ابدی ای که درونی آشنا مرا به «سوی» روشنی گرم تو کشید...و چون پروانه ای بخشهایی از وجودم برآتش آن «یادگارهای شیرین» سوخت!

ناتاناییل! تو درجان من عجین شده ای! ... نیمی از كما ن نگاه تو درچشمان من نشسته است وهر گاه که به دیدارتو آمده ام ، سایه های غفلت ازنیم دیگرمن جای خود را به روشنی شهودی مطبوع و نشاطی تازه سپرده اند!

ناتاناییل! توهمچون پیغامبری كه، پیك حیات را به جانهای بی تاب از عشق می رساند، یادمانهای اثیری را به ارمغان می آوری.

... وروح من از نشئه آن اندرزهای ناب که برالواح بی «جان» نقش می زنی چون شاخه های مو، که برطاق بست رنگین حیات، پی ثمری به خود می پیچند، با شاخه هایی بلندی ازمعانی و نقوشی بدیع در تماشا،درخششی بازیافته می یا بد.

...آنك، من به رازهایی از این برگهای زرین حیات راه یافته ام و رد آن را تا مسلخ نوردنبال خواهم كرد.

ناتاناییل! دوباره وقت سخن گفتن با تو، بسی بالا گرفت. چه ! جان من به نوازش نگاهت نیازمند است . به من كلمه ای نویافته بیاموز  که درختی بی برگ وباری را می مانم که از فصلی هزارپاره ،تنها به« زخم» بسنده كرده است!

ناتاناییل! آنك ژرفناك تر بگو!

[ شنبه 25 خرداد 1387 - 09:06 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [نثر ادبی , ] [+]

نامه میرزا تقی خان امیر کبیر به ناصر الدین شاه!

چهارشنبه 15 خرداد 1387

قربانت شوم!

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید.

فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با عمه و خاله نمی شود.

زیاده جسارت است.

تقی



[ چهارشنبه 15 خرداد 1387 - 08:06 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [یادداشت , ] [+]

عهد عبور!

جمعه 27 اردیبهشت 1387

عطر عبور تو به جان نشسته است...

 مثل لیلی ای که به دل مجنون افتاده است،

 مثل استعاره ای که لابلای کلمات یک کتاب پنهان می شود!

 مثل جویباری که فکر را تا دوردست می برد،

مثل سایه ای، که بودنت را ! تایید می کند،

مثل چتری که زیر چکه های ابر باز می شود،

 مثل نگاهی که لحظه لحظه ی زمان را ثبت می کند،

مثل نسیمی  که باغی در دل می رویاند!

 مثل دعایی که به مقصودی دیگر! می رسد

... و موسیقی سرشار عبودت که دلم را می تکاند!

 گاهی که خدا در جانمان عبور می کند!



[ جمعه 27 اردیبهشت 1387 - 06:05 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [نثر ادبی , ] [+]

به همین سادگی!

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

مدیر بودن ، یک حرفه نیست، یک هنراست! این وسط ،خط ظریفی هم هست که آن را از ریاست ورئیس بودن جدا می کند، وقتی می خواهی رئیس باشی ، باید محکم رفتار کنی وقاطع باشی. اما مدیر بودن این جوری نیست وقاطع بودن و محکم حرف زدن نمی خواهد، « تدبیر» می خواهد و تدبیر : یعنی مهر، عاطفه ، دوستی و باورکردن. به قول اشو، اعتماد کردن از آنهایی برمی آید که  روح « معصومی » دارند، درست مثل بچه ها.

 وقتی یک نفر را باور می کنی ،او هم سعی می کند به باورت احترام بگذارد و خیانت نکند. وقتی این جوری شد، کارها درست می شود. به همین راحتی و سادگی .

      بخشی از یادداشت های بهروز فروتن ، موسس گروه صنایع غذایی بهروز



[ یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 - 12:05 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [یادداشت , ] [+]

خموشی وخوشی

پنجشنبه 25 بهمن 1386

پس از اندی خاموشی که  بی گل و بی خسی بود. همچنان در پی روشنی ای هستم که در خاموشی شب فرش راه می تکاند!

... و ستاره هایی که تک به تک می درخشند! و من چنان خاموش می نگرم  که انگار نه انگار گاهی ستاره ها نیز از آسمان می گریزند!؟

بخروشیدم گفت خموشت خواهم

خاموش شدم گفت خروشت خواهم

برجوشیدم گفت که نی ساکن باش

ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم



[ پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 09:02 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [نثر ادبی , ] [+]

یاد !

پنجشنبه 24 آبان 1386

روز وصل دوستدارا یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

گرچه یاران غافلند از یاد من

از من ایشان را هزاان یاد باد



[ پنجشنبه 24 آبان 1386 - 01:11 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [یادداشت , ] [+]

روزه نگاه!

دوشنبه 2 مهر 1386

دلم برایت متوسل شده است.

چقدرغنچه خیالت درسرم می شکفد... به خود می گویم تمام کن این قصه نا گفت وشنود را ...

 دلم, باز بی نگاهت می شکفد...



[ دوشنبه 2 مهر 1386 - 08:09 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [نثر ادبی , ] [+]

دلق مرقع

سه شنبه 26 تیر 1386
مشنو ای دوست که غیراز تو مرا یاری هست 

یا شب وروز بجز فکرتوأم کاری هست

به کمند سرزُلفت نه من افتادم وبس 

که به هر حلقۀ موییت، گرفتاری هست

گربگویم که مرا با تو سروکاری نیست 

درو دیوارگواهی بدهد، کاری هست

هرکه عیبم کند ازعشق و ملامت گوید

تا ندیدست ترا، برمنش انکاری هست

صبربرجور رقیبت، چه کنم گرنکنم؟

همه دانند که درصحبت گل، خاری هست

نه من خام، طمع عشق تو می ورزم وبس 

که چون من سوخته، درخیل تو بسیاری هست

باد، خاکی زمقام تو بیاورد وببرد 

آب هر طیب،که در طبلۀ هرعطاری هست

من، چه درپای تو ریزم که پسند تو بود

جان وسر را نتوان گفت که، مقداری هست

من ازین دلق مرقع، بدر آیم روزی

تا همه خلق بدانند که، زُناری هست

همه را هست همین داغ محبت، که مراست

که نه مستم من ودردورتو،هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثی است که، پنهان ماند

داستانی است که برهرسر بازاری هست



[ سه شنبه 26 تیر 1386 - 08:07 ق.ظ ]
[[ پیام ()|| محمدرضا ] [نثر ادبی , ] [+]